کافه ی صدف
تنها با قلم دوست داشتنی ام لحظه هایم را سپری می کنم تنهای تنها.
امروز چه دلتنگم
امروز چه دلتنگم
مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم
مثل من که مثل من ، گم ترانه کمرنگم
امروز چه دلتنگم
خاکستریم انگار
هم خاطره ی زنبق ، یک لحظه پس از رگبار
امروز چه دلتنگم
از جنس تکاپوی مصنوعیه فواره
بر حاشیه ی تکرار
امروز چه دلتنگم
مبهوت و کبود و گس
بر حضور مجروحم ، چه فاخته ، چه کرکس
چه سرخه خیابان و چه قهوه ای کوچه
شکله سایه ی ابرم ، بودنی سیاه و بس
امروز چه دلتنگم
امروز چه دلتنگم
مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم
مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم
بر مرکب چوبینم ، از کوچ نمی مانم
هم ساعته میدان چه بر دایره می رانم
بی حوصله ،بی رویا ، دریاچه ی اندوهم
تدفین جرگه و جنگل ، سوگواریه کوهم
آه ، ای منه جان خسته
عصیان فروخفته
انفجاره پنهان و افسانه ی ناگفته
امروز که دلتنگم ، ناگهانه طغیان کن
شهر بهت و بهتان را به حادثه مهمان کن
امروز چه دلتنگم
امروز چه دلتنگم
مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم
مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم
مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم
مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم
مثل من که مثل من ، گم ترانه ، کمرنگم
دوباره رسیدن فصل بهار
دوباره نو شدن قول و قرار
دوباره محبت و آشتی کنون
خوش باشیم تو این دو روز روزگار
دوباره فصل شکفتن دله
دوباره کنار گذاشتن گله
نکنه یه وقتی یادمون بره
که دیگه بر نمیگرده این بهار
عید اومده عید اومده بهاره
شادی رو به خونمون میاره
عید اومده عید اومده بهاه
هر چی از خدا میخوای برات هدیه بیاره
دلا هی بی قرار ثانیهها رو میشماره
عید همگی مبارک
تمام ماه توی آبه
شبیه عکس یک رویاست
تو خوابیدی، جهان خوابه!
زمین دور تو میگرده
زمان دست تو افتاده
تماشا کن، سکوت تو
عجب عمقی به شب داده
تو خواب انگار طرحی از
گل و مهتاب و لبخندی
شب از جایی شروع میشه
که تو چشماتو می بندی
تو رو آغوش میگیرم
تنم سرریز رویا شه
جهان قد یه لالایی
توی آغوش من جا شه
تو رو آغوش میگیرم
هوا تاریکتر میشه
خدا از دستهای تو
به من نزدیکتر میشه
زمین دور تو میگرده
زمان دست تو افتاده
تماشا کن، سکوت تو
عجب عمقی به شب داده
تمام خونه پر میشه
از این تصویر رویایی
تماشا کن، تماشا کن
چه بیرحمانه زیبایی...
من اینو دیر فهمیدم ، برای چی منو می خوای
تو روزایی که تنهایی ، فقط دنبال ِ من می یای
من اینو دیر فهمیدم ، که عاشق نیست قلب ِ تو
دوتا چشمای نازت هم ، تظاهر می کنن عشقو
من اینو دیر فهمیدم ، چه احساسی به من داری
چرا وقت ِ نوازشهام ، هزار محدوده می ذاری
تو آینده ت رو می دونی ، می دونی چی می شه فردا
تو تقویمت کسی هست که ، می دونی کی می یاد از را
تو تا اون روز سرگرمی، کنار ِ هر کَس دیگه
برای تو مهم این نیست ، که وجدان ِ تو چی می گه
من اینو دیر فهمیدم ، که با من تا کجا می یای
برای تجربه کردن ، فقط عشق ِ منو می خوای
من اینو دیر فهمیدم ، برای چی منو می خوای
تو روزایی که تنهایی ، فقط دنبال ِ من می یای
سراب رد پای تو کجای جاده پیدا شد؟
کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد ؟
کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم
که هر شب هرم دستاتو به آغوشم بدهکارم
تو با دلتنگیای من، تو با این جاده همدستی
تظاهر کن ازم دوری، تظاهر می کنم هستی
تو آهنگ سکوت تو به دنبال یه تسکینم
صدایی تو جهانم نیست فقط تصویر می بینم
یه حسی از تو در من هست که می دونم تو رو دارم
واسه برگشتنت هر شب درارو باز میذارم
سراب رد پای تو کجای جاده پیدا شد
کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد ؟
کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم
که هر شب حرم دستاتو به آغوشم بدهکارم
تو با دلتنگیای من تو با این جاده همدستی
تظاهر کن ازم دوری تظاهر می کنم هستی!
همدم
کنارم هستی

و اما دلــــــم تنگ میشه هـر لحظه
خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتنه محضه
کنارم هستی و بازم بهونه هامو میگیرم
میگم وای چقدر سرده میام
دستاتو میگیرم
یه وقت تنها
نری جایی که از تنهایی میمیرم
از اینجا تا دم درهم بری دلشوره میگیرم
فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن با هم
محاله پیش من باشی برم سرگرم
کاری شم

میدونم که
یه وقت هایی دلت میگیره از کارم
روزای که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگیا داری

تو هم از بس منو میخوای یجورایی خودآزاری
کنارم هستی و انگار همین نزدیکیاست دریا
مگه موهاتو وا کردی که موجش
اومده اینجا

قشنگه ردپای
عشق بیا بی چتر زیر برف
اگه حال منو داری می فهمی یعنی چی این حرف
هجرت-
در تبو تاب رفتنم به فکر راهی شدنم
تو ای همیشه همسفر مرا شناختی تو اگر
مرا پس از من بنویس
به هر کس از من بنویس
ای تو هوای هر نفس
هر نفس از من بنویس
مرا به دنیا بنویس
همیشه تنها بنویس
به ابو خاک اتشو باد برای فردا بنویس
تو جان من باشو بگو
به یاد من باشو بگو
میلاد من باشو بگو
جانان من باشو بگو
نفس اگر امان نداد روی خوشی نشان نداد
رفتو دوباره برنگشت مرا دوباره جان نداد
دستو زبان من تو باش
نامه رسان من تو باش
حافظه ی تبار من ...نام و نشان من تو باش
بگو حکایت مرا قصه ی هجرت مرا
گوشه ای غزل ببخش راه زیارت مرا
سکوت ساحل...
من از صدای بارون
از دل موج دریا
من از نهایت شب
همه شبای یلدا
من ازنسیم عاشق از نفس دقایق
من از سکوت ساحل زمزمه های قایق
اسم تورو شنفتم
همیشه از تو گفتم
من از غروب غربت
تو کوچه های خلوت
من از سکوت محراب
تو خلسه ی عبادت
از ته چشم اهو
دشت گلای شب بو
وقتی به ساز دریا می زنه زخمه پارو
اسم تورو شنفتم
همیشه از تو گفتم
ای تو همه دیدنم کاشف چشمات منم
دنیارو با تو دیدم که از حرف می زنم
اگه که من نبودم کسی تورو نمی شناخت
برای رنگ چشمات کسی غزل نمی ساخت
به تازگی به مناسبت شب یلدا یک دکلمه با پیانو از این هنرمند نازنین عرضه شده که واقعا از دلتنگی های
بعضی از ماها واسه عزیزایی که دوستشون داریم و متاسفانه در شب یلدا کنارمون نیستن میگه.
شب یلدای اشکان شاپوری
از میون همه ی شبای من شب یلدا از همه غمگین تره
وقتی می رسه دلم می گیره وو منو تا گذشته هامون می بره
شب یلدا بی تو معنا نداره.شب یلدا واسه من پر از غم
سهم من تو این شب قشنگو خوب. تنها. بی کسیو اشکو ماتم
پر بود از قصه های قشنگ تو یه زمانی شب یلدا واسه من
حالا واسه من که بی تو گم شدم شبای یلدا یه خاطره شدن
توی این شب. شب طولانی سال هر کسی واسه خودش جایی داره
هر کی همدمی داره واسه خودش. که بره سر روی شونش بزاره
ولی من تنهای تنها می شینم گریه می کنم به یاد اون شبا
عکسای گذشته هارو میبینم می شکنم مثل همیشه بی صدا
پرم از هقهقو افسردگیام یجورایی توی این شبای سرد
به خدا هر کسی قصمو شنید پای بغض من نشستو گریه کرد
حالا بوی خاطراتت می پیچه توی تنهایی تلخ لحظه هام
شد پر از گریه وو رنجو بی کسی بعد رفتنت شب یلدا برام
ترانه ای زیبا که هر کس را تحت تاثیر قرار می دهد
ترانه ای جاودانه و استوار از یغما گلرویی
کوچه ملی را اینروزها دوست دارم و با کلماتش انس گرفتم.
سر کوچه ملی یغما گلرویی
هنوز عکس فردین به دیوارشه
هنوز پرسه تو لاله زار کارشه
تو رویاش هنوزم بلیط می خره
می گه این چهارشنبه رو می بره
تو جیباش بلیطای بازندگی
روی شونه هاش کوه این زندگی
حواسش تو سی سال پیش گم شده
دلش زخمیه حرف مردم شده
سر کوچه ملی یه مرده یه مرد
که سی سال پیش ساعتش یخ زده
نمی دونه دنیا چه رنگی شده
نمی دونه کی رفته کی اومده
سر کوچه ملی یه مرده یه مرد
توی پالتوی کهنه عهد بوق
داره عابرا رو نگاه می کنه
که رد می شن از کوچه های شلوغ
هنوز عکس فردین به دیوارشه
خراباتی خوندن هنوز کارشه
یه عالم ترانه تو سینه اش داره
قدم هاشو تو لاله زار می شمره
دلش از تئاترای بسته پره
چشاش از نگاهای خسته پره
هنوز فکر چارشنبه بردنه
یه عمره که باختاشو رج می زن
***اشعار فروغ فرخزاد گرمی دستهای سردم شده***
فروغ فرخزاد با هرنفس با اشعارت زندگی می کنم.
با یادت می نویسم و در تنهایی هایم تو را می خوانم.
اشعار فروغ را در لحظه لحظه های زندگی ام زمزمه می کنم
و به یاد زیبایی های اشعارش و نبودن فروغ سکوت می کنم.
از من رمیده ئی و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم
رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم
دیگر چگونه مستی یک بوسه ترا
در این سکوت تلخ و سیه جستجو کنم
یادآر آن زن، آن زن دیوانه را که خفت
یک شب به روی سینه تو مست عشق و ناز
لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس
خندید در نگاه گریزنده اش نیاز
لب های تشنه اش به لبت داغ بوسه زد
افسانه های شوق ترا گفت با نگاه
پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت
آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه
هر قصه ئی ز عشق که خواندی به گوش او
در دل سپرد و هیچ ز خاطر نبرده است
دردا دگر چه مانده از آن شب، شب شگفت
آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است
با آنکه رفته ئی و مرا برده ئی ز یاد
می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
ای مرد، ای فریب مجسم بیا که باز
بر سینه پر آتش خود می فشارمت
به من زندگی می بخشد
به من نفس می بخشد
در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نمی آید
اندوهگین و غمزده می گویم
شاید ز روی ناز نمی آید
چون سایه گشته خواب و نمی افتد
در دام های روشن چشمانم
می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه های نبض پریشانم
مغروق این جوانی معصومم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق این سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و هم آغوشی
می خواهمش در این شب تنهائی
با دیدگان گمشده در دیدار
با درد، درد ساکت زیبائی
سرشار، از تمامی خود سرشار
می خواهمش که بفشردم بر خویش
بر خویش بفشرد من شیدا را
بر هستیم بپیچد، پیچدسخت
آن بازوان گرم و توانا را
در لابلای گردن و موهایم
گردش کند نسیم نفس هایش
نوشد، بنوشدم که بپیوندم
با رود تلخ خویش به دریایش
وحشی و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله های سرکش بازیگر
درگیردم، به همهمه درگیرد
خاکسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بینم ستاره های تمنا را
در بوسه های پر شررش جویم
لذات آتشین هوس ها را
می خواهمش دریغا، می خواهم
می خواهمش به تیره، به تنهائی
می خوانمش به گریه، به بی تابی
می خوانمش به صبر، شکیبائی
لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب، شبی بی پایان
او، آن پرنده، شاید می گرید
بر بام یک ستاره سرگردان
خانه ی متروک یکی از اشعار به یاد ماندنی فروغ برای من هست
برای التیام برخی از دردها خواندنش برای من بد نیست.
دانم اکنون از آن خانۀ دور
شادی زندگی پر گرفته
دانم اکنون که طفلی با زاری
ماتم از هجر مادر گرفته
هر زمان می دود در خیالم
نقشی از بستری خالی و سرد
نقش دستی که کاویده نومید
پیکری را در آن با غم و درد
بینم آنجا کنار بخاری
سایۀ قامتی سست و لرزان
سایه بازوانی که گوئی
زندگی را رها کرده آسان
دورتر کودکی خفته غمگین
در بر دایۀ خسته و پیر
بر سر نقش گلهای قالی
سرنگون گشته فنجانی از شیر
پنجره باز و در سایه آن
رنگ گلها به زردی کشیده
پرده افتاده بر شانۀ در
آب گلدان به آخر رسیده
گربه با دیده ای سرد و بی نور
نرم و سنگین قدم می گذارد
شمع در آخرین شعلۀ خویش
ره بسوی عدم می سپارد
دانم اکنون کز آن خانۀ دور
شادی زندگی پر گرفته
دانم اکنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته
لیک من خسته جان و پریشان
می سپارم ره آرزو را
یار من شعر و دلدار من شعر
می روم تا بدست آورم او را
نکنه تو هم مثل من عاشقی چشم انتظاری
نکنه هجوم اَبرا تو رو هم از ما بگیره
ستاره برای بودن دیگه فردا خیلی دیره
با کدوم بهونه باید شبو از تو کوچه دزدید
گل سرخ عاشقی رو به غریبه ها نبخشید
ستاره همه غرورم پیشکش نازِ تو باشه
تو بمون تا چشمای من با سپیدی آشنا شه
من اگه اسیر خاکم تو که جات تو آسمونه
دلخوشم به این که هر شب تو بیای رو بومِ خونه
همنشین ابر و ماهی توی اون همه سیاهی
نکنه اِنقده دور شی که دیگه منو نخواهی
یار پیمانه منم
رسوای زمانه منم
دیوانه منم
رسوای زمانه منم
دیوانه منم
از خود بیگانه منم
مست می خانه منم
رسوای زمانه منم
دیوانه منم
رسوای زمانه منم
دیوانه منم
چون باد صبا در به درم
با عشق و جنون هم سفرم
شمع شب بی سحرم
از خود نبود خبرم
رسوای زمانه منم
دیوانه منم
ای خدای من
شنو نوای من
زمین وآسمان تو می لرزد
به زیر پای من
مه و ستارگان تو می سوزد
زناله های من
رسوای زمانه منم
دیوانه منم
رسوای زمانه منم
دیوانه منم
وای از این شیدا دل من
مست و بی پروا دل من
سرمایه سودا دل من
رسوا دل من
شیدا دل من
نامه تنها دل من
شام بی فردا دل من
مجنون هر صحرا دل من
رسوا دل من
شیدا دل من
رسوای زمانه منم
دیوانه منم
رسوای زمانه منم
دیوانه منم
رسوای زمانه منم
دیوانه منم
رسوای زمانه منم
دیوانه منم
خیلی سخته اون کسیکه تا دیشب بود یادگاری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا
می سوزونه گاهی قلب رو زهر تلخ بعضی حرفا
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمیمونه
خیلی سخته اگه عمر جادوی شعرت تموم شه
نکنه چیزی که ریختی چای عشق اون حروم شه
خیلی سخته اون که میگفت واسه ی چشات میمیره
بره و دیگه سراغی از تو و نگات نگیره
خیلی سخته تا یه روزی حرفای اون باورت شه
نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شه
خیلی سخته بی بهونه میوه های کال رو چیدن
به خدا کو غصه ای نیست چند روزی تو رو ندیدن
خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی
وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی
خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی
از خودت بپرسی یعنی میشه اون بره زمانی؟
خیلی سخته تو زمستون با غریبی آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمیخواد اونو ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
کاش مجازات بدی داشت توی فانون بی وفایی
| Design By : Pars Skin |
تبلیغات